تبلیغات
وب مسافر مجید شیروی
وب مسافر مجید شیروی
رهایی از اعتیاد حق تمام کسانی است که دست خود را به نشان تسلیم و یاری گرفتن بالا برده اند  
قالب وبلاگ
لینک های مفید


 
پرده دهم
""درقصر""

لوسفیرگفته؟  باید هر طور که شده کاری کنید که ادموند و هلیا از رودخانه عبور کنند
 وارد منطقه ممنوعه بشوند.

.

راوی:ادموند وهلیادریک قصر مجلل سکونت می کنند وهمه چیز برایشان زیباو دلپذیر است؛تااین که این موضوع وهرچه درقصر وجود دارد.برایشان یکنواخت وتکراری شده روحیه آنهاکسل وخسته می شود.
یک روز ادموندوهلیاسرمیزغذا خوری،درحال صحبت کردن هستند که در این اوضاع ،جن هلیاوجن ادموند.شرایط راخیلی مناسب می بینندوشروع به القاء می کنند:

جن هلیا:
داره حوصله ام یواش یواش از این همه تکرار یکنواختی سر میره.

روح هلیا:
راستش را بخواهی،من هم داره حوصله ام سرمیره

هلیا:
ادموند،توچه احساسی داری، حتما به همان چیزی فکر می کنی که من فکر می کنم!

ادموند:
بله هلیا،من هم به همان فکر می کنم ؛آره،اوضاع دوباره داره تکراری، می شه.

جن ادموند:
(رو می کندبه روح ادموند)
تو چی آقای روح؟درمورداوضاع و
احوال  فعلی، نظرتان چیست؟

روح ادموند:
شرایط خوبی است من راضی هستم،اعصابم راحت است. درضمن،فرصت کافی برای مدیتیشن دارم.

جن ادموند:
بسیارخوب خوش بگذرد،ولی من فکرنمی کنم این اوضاع زیاد دوام بیاورددرحقیقت، این شرایط آرامش قبل از طوفان است.باشد به کارتان برسید.

هلیا:
ادموندفکر می کنی حالا باید چکار کنیم؟

جن هلیا:
(یواشکی و به آرامی به جن ادموند می گوید)لوسیفر، برای من پیغامی فرستاده!

جن ادموند:
برای من هم پیغام فرستاده!پیغام تو چیست؟

جن هلیا:
اول تو بگو.

جن ادموند:
اخه جن حسابی، من وتوهمکاریم ودریک. جبهه هستیم ، ولی در حقیقت ، طبالِ لوسفیرهستیم، چون لوسیفر،حسابی .به ما رسد.اسباب ولوازم خوشگذرانی مارافراهم. می کند. حق و حسابمان هم می رسد.پادشا،مرتباٌوعده می دهد. لوسیفر ، انعامِ دست به نقد می دهد.
روح ادموند:
پادشاه قبل از دادن وعده ، همه چیز، به ماو شما داده است!
چیزی که لوسیفر به شما میدهد؛ انعام نیست زهر است، اولش بسیار شیرین است،ولی آخرش چی ! ویرانیست، پریشانیست و سرگردانیست!

جن هلیا:
آقایی روح، قرارنبودشماوارد بحث خصوصی ایدئولوژیک مابشویدشماکار خودتون را بکنید. ماهم کار خودمان را؛
عیسی به دین خودش موسی هم به دین خودش.

جن ادموند:
جن عزیز؛ با روح، بحث نکن، حریف اونمی شوی او حرف خودش را می زند!
لوسیفر چی گفت؟می توانی پیغام او رابه زبان مخصوص جنی بگویی که روح، متوجه نشود؟

جن هلیا:
( به زبان جنی)
لوسفیرگفته؟ باید هر طور که شده کاری کنید که ادموند و هلیا از رودخانه عبور کنند وارد منطقه ممنوعه بشوند.

جن ادموند:
( به زبان جنی)

لوسیفر به من هم دقیقاهمین را گفته ؛ که خودش نمی تواندواجازه نداردوارداین شهربشود؛ولی اگر ما این دونفررابه آن طرف رودخانه هدایت کنیم،بقیه کارها به. عهده خودش است و خودش کار را تمام میکند!

جن هلیا:
( به زبان. معمولی)
کدام کار را تمام می کند؟

جن ادموند:
من چه می دانم ؟ حتما یک کار مهمی است؟

روح ادموند:
( رو می کند به روح هلیا)
کارماسخت شده؛ لوسیفرو  جن ها نقشه ای تمام عیار کشیده اند، نمی دانم نقشه چیست. بایستی خطرناک. ودقیق باشد.

روح هلیا:
ماچیکارمی توانیم انجام بدهیم؟
روح ادموند:
سعی خود را خواهیم کرد؛ ولی کار، فوق العاده سخت است من که به. تنهایی حریف جن ادموند نمی شدم . حالا که جن هلیا خودم وخود لوسیفر هم به او اضافه شده اند.
روز هلیا:
فراموش نکن که ما هم ، نفرهستیم. واز روح بزرگ ، کمک می گیریم.


روح ادموند:
باز هم به این شرایط ، کار خیلی سخت است؛ چون آنها از دروغ و فریب و حیله استفاده می کنندوکارهایشان رابه تنهایی انجام می دهند ، در حالی که من و شمااجازه استفاده از فریب. ودروغ و حیله رانداریم بایستی صادقانه کارهایمان را انجام بدهیم .

جن ادموند:
( رو می کند به جن هلیا)
شروع کنیم؟

جن هلیا:
اره شروع کنیم اول من .
( در گوش هلیا)
اخه این چه زندگی ، این هم شد زندگی ، همه اش تکرار ، دیگه حالم از این قصر به هم می خوره؛ همه اش به خور به خواب و بگرد که چی؟

هلیا:
ادموند عزیز، من حوصله ام سر رفته خسته شدم.

جن ادموند:
( در گوش ادموند)
هلیا راست می گه ، این هم شد زندگی !

روح ادموند :
ادموند عزیز، پادشاه را سپاسگزار باش که این همه امکانات را برایت فراهم کرده ، مردم نان ندارند که بخورند در شهر های دیگر ، مردم شبها درپیاده روها می خوابند و داخل سطل های زباله به دنبال نان می گردند . از این نعمتها استفاده کن!

ادموند:
( با روح خودش)
تو هم ما رو گرفتی ! نان ندارند بخورند چیه ؟ این مزخرفات چیه که میگی ؟ راست میگه ، من هم حوصله ام سر رفته .

جن ادموند:
( به گوش ادموند )
یک پیشنهاد خیلی خیلی خوب و اَکشن دارم، که همه ما رو   از بی حوصلگی خارج خواهد کرد !

ادموند:
 چه پیشنهادی ؟

جن ادموند:
( با صدای بلند)
برویم کنار رودخانه مرزی ، قدم بزنیم ؛ منظورم همان رودخانه مرزی است که رودخانه ممنوعه می باشد.

هلیا:
خودت. می گی ممنوعه ! چگونه به آن مکان رفت ؟

جن هلیا:
قدم زدن کنار رودخانه که ممنوع نیست؛ داخل شدن ویا عبور از آن ممنوع می باشد!

جن ادموند:
البته، عبور از آن ممنوع است. شنا کردن در آن، که ممنوع نیست؟

هلیا:
عالی شد، پس برویم کنار رودخانه .

ادموند:
 برویم ، فکر کنم روح های عزیز ما هم ، با رفتن کناررودخانه، مشکلی نداشته باشند.

روح ادموند :
من با رفتن به کنار مرز، مشکلی ندارم؛ ولی این مقدمه ای است برای انچه که نبایستی بشود ، باشد، برویم.

نگارش به قلم نادیا همسفرخلیل
منبع : وب لژیون یکم نمایندگی سهروردی اصفهان
1396/8/17



طبقه بندی: .،
برچسب ها: کنگره60،
[ پنجشنبه 16 خرداد 1398 ] [ 08:00 ب.ظ ] [ خلیل ملایی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

تجربیات من در مورد درمان اعتیاد و همچنین درج مطالب مفید از زبان بزرگان و الگوهای درمان شده برای کسانیکه می خواهند از اعتیادبه مواد مخدر رها شده و به درمان قطعی ذر زمینه ی این مشکل عظیم برسند . سعی من در این وبلاگ نشان دادن راه درست و بدون بازگشت به مواد مخدر است چرا که آرزوی هر مصرف کننده ی خواستار رهایی از اعتیاد ، عدم وسوسه و عدم عود و اطمینان از ماندن در سلامتی و دوری از مواد مخدر و سایر تاریکی هایی است که دشمن اصلی آرامش در انسان است . تمام موارد گنجانده شده در وبلاگ بر مبنای علم و دانشی است که صد سال از علم کلیه پزشکان و محققین و سایر افرادی که در این حیطه مشغول فعالیت هستند جلو تر است و این پیش تاز بودن را مدیون فرشته ای به نام مهندس حسین دژاکام بنیان و نگهبان و استاد بزرگ کنگره شصت می باشیم .