تبلیغات
وب مسافر مجید شیروی
وب مسافر مجید شیروی
رهایی از اعتیاد حق تمام کسانی است که دست خود را به نشان تسلیم و یاری گرفتن بالا برده اند  
قالب وبلاگ
لینک های مفید
چهاردهمین جلسه از دوره شصت و ششم سری کارگاه‌های آموزشی ویژه همسفران کنگره 60 با استادی دیده‌بان محترم جناب آقای امین دژاکام و نگهبانی خانم گلناز و دبیری خانم زیبا با دستور جلسهٔ "صورت مساله اعتیاد" در روز سه‌شنبه مورخ 97/07/03 رأس ساعت 16:30 آغاز به کار نمود.





سخنان استاد:

صورت مسئله اعتیاد شروع کنگره است و می‌توان گفت مطلبی است که کنگره با آن متولد شده است. آقای مهندس وقتی صورت مسئله را پیدا می‌کنند تحولات بسیاری پشت سر هم اتفاق می‌افتد.  داستان صورت مسئله اعتیاد در واقع داستان همان سرزمین ظلمات و چشمه حیات است. چشمه جاودانه‌ای که در داستان‌ها مطرح شده و اسکندر هم به دنبالش بود در فتح و فتوحات خودش تا به سرزمینی برسد که این چشمه در آن وجود دارد و می‌گفتند اگر از آب آن بخوری به جاودانگی دست پیدا می‌کنی. همه‌ی این داستان‌ها تمثیل هستند و واقعا اگر جاودانگی به مفهوم فیزیکی وجود داشته باشد، چیز جالبی نیست که انسان هزاران سال عمر کند و هیچ وقت نمیرد. دردناک است همه کسانی که دوست داری می‌آیند و می‌میرند و مرتب باید عزاداری کند. بنابراین اینها تمثیل هستند و در سرزمین ظلمات هستند و به راحتی نمی‌شود به آن دست پیدا کرد.
اعتیاد هم در سرزمین ظلمات است و پیدا کردن چشمه جاودانگی همان صورت مسئله اعتیاد است که آقای مهندس آن را پیدا کرده‌اند. بعد از اینکه این مسئله پیدا شد و یا باز شد، خیلی چیزهای دیگر اتفاق افتاد چون هزاران سال است که بیماری اعتیاد وجود دارد البته در سال‌های اخیر شدت پیدا کرده است و هیچ جوابی برایش وجود نداشت و هنوز هم خارج از کنگره جواب واقعی برایش وجود ندارد. تنها کافی است یک سری به NGO های دیگر بزنید تا متوجه شوید این حرفی که ما اینجا می‌زنیم شعار نیست. می‌توانید به پزشکان و متخصصین مراجعه کنید و نظرشان را راجع به اعتیاد بپرسید. در یکسری از علوم، انسان خیلی پیشرفت کرده است مثلا در مهندسی یا پزشکی و یا کامپیوتر و یا قطعات و... اگر خوب نگاه کنید و با چند سال پیش مقایسه کنید می‌فهمید که دنیا چقدر تغییر کرده است و این به‌خاطر پیشرفت علومی است که به‌وجود آمده‌اند. امروزه چقدر پل، سد یا جاده ساخته شده است که تا پنجاه سال پیش آن‌ها را نمی‌دیدیم. هر علومی یک پایه و بنیانی دارد مثلا در علوم مهندسی شما با ریاضیات سروکار دارید و با خط‌کش و متر و با وزن و ترازو سروکار دارید و اگر بتوانید فاصله‌ها را و اندازه‌ها را محاسبه کنید آن وقت می‌توانید یک مهندسی دقیق انجام دهید. در علوم ریاضی و فیزیک آنچه که ما دنبالش می‌گردیم قابل رویت است. وقتی می‌خواهید ساختمان یا پلی را بسازید کاملا قابل رویت است. اندازه گرفتن و تعریف متر یا طول و... قابل رویت است ولی در مورد علوم انسانی این‌طور نیست.  ما وقتی راجع به علوم انسانی یا انسان صحبت می‌کنیم راجع به حس صحبت می‌کنیم  و می‌گوییم طرف حسش خراب شده است و یا مثلا می‌گوییم او مشکل عقلی دارد و یا روانش به هم ریخته است ولی نمی‌دانیم روان چیست یا حس چیست! می‌گوییم خواسته‌های نفسش مشکل پیدا کرده است ولی نمی‌دانیم  نفس چه چیزی است. وقتی راجع به زیبایی صحبت می‌کنیم چه کسی زیبایی را تعریف کرده است؟ اگر در مورد آن از صد نفر سوال کنید صد جواب متفاوت می‌شنوید ولی اگر از صد ریاضی دان و فیزیکدان در مورد وزن و کیلوگرم و سرعت چیزی بپرسید هر صدتا یک جواب به شما می‌دهند.


در علوم انسانی یا مسئله اعتیاد یک بخش آن به مسئله انسان می‌خورد چون اعتیاد از ترکیب مواد مخدر با انسان به‌وجود می‌آید و یک سر قضیه انسان است. انسان را باید بشناسیم که یک بخش آن صور آشکار است و یک بخش آن صور پنهان است. صور آشکار را می‌شود تا یک حدی شناخت و شناخته شده است مثلا کبد ، کلیه و یا صفرا چه چیزی هستند و کارکرد آنها چیست. و این‌ها قابل رویت هستند ولی وقتی راجع به روان، کینه، خشم و یا ترس صحبت می‌کنیم چون صور پنهان هستند نمی‌توانیم اندازه‌گیری کنیم. در هر علمی اگر بخواهیم به عمق آن برویم به یک تعریف‌هایی از آن می‌رسیم به عنوان پایه! تعریف‌هایی که برای علوم انسانی داریم چون صور پنهان هستند و قابل رویت نیستند تعریف‌هایشان هم اکثرا درست نیست. بنابراین وقتی شما به سه تا روانشناس مراجعه کنید احتمال خیلی زیاد هر سه آنها حرف‌های متفاوتی بزنند حتی اگر به ده تا هم مراجعه کنید همین است. مسئله اعتیاد هم دقیقا به همین صورت است. وقتی مساله نامرئی باشد حل کردنش هم خیلی سخت است. ممکن است معمایی به شما بدهند که با وجود صورت مساله هم نتوانید آن را حل کنید. اگر صورت مساله نامرئی باشد چه؟ حل کردنش غیر ممکن می‌شود. صورت مسئله اعتیاد هم از همین قاعده پیروی می‌کند. و حالا چه شد که این اتفاق افتاد؟ و به آقای مهندس کمک شد و لطف خداوند بود و دانشی که ایشان داشتند این بود که آقای مهندس سال‌ها روی سیستم های پیچیده  و الکترونیک کار می‌کردند و اهل مطالعه هم بودند و زمینه‌ ‌اش را هم داشتند، ولی موضوع اصلی در پیدا کردن راه درمان، این بود که خود آقای مهندس بیمار اعتیاد بودند و با تمام وجود اعتیاد را درک کرده بودند. در کتاب ۶۰ درجه هم نوشته‌اند که دو بار با تمام وجود قصد داشتند که از اعتیاد خارج شوند و تمام توانشان را هم به کار می‌برند ولی نتیجه ای نمی‌گیرند چون هنوز آن دانش و شناخت به آن مرحله نرسیده بود. بنابراین حالا که نگاه می‌کنیم  معما چو حل گشت آسان شود. الان که نگاه می‌کنیم به این که درمان اعتیاد با کم کردن خودش بود مسئله ساده به نظر می‌آید. البته درست است که این ظاهر قضیه است و اگر جهان‌بینی نباشد درمان اعتیاد امکان پذیر نیست.
مثلث جسم، روان و جهان بینی که صورت مسئله اعتیاد را مطرح می‌کند اشاره می‌کند که اشکال کار کجاست. همه فکر می‌کردند اشکال کار از خودخواهی و بی‌ارادگی و... است ولی اشکال کار از آن‌جا بود که سیستم‌های بدن از کار افتاده بودند. خوابیدن خیلی مهم است. تا به حال شده بی‌خواب باشید؟ در بی‌خوابی حاضرید هر چه که دارید بدهید ولی یک شب راحت بخوابید. اگر شما شش ماه نخوابیده باشید چه؟ اگر کسی ناگهانی قطع مواد کند تا شش ماه الی یک سال نمی‌تواند بخوابد و این یکی از مسائلی است که در اعتیاد وجود دارد. هیچ احساسی به زندگی نخواهد داشت بنابراین برگشتش به دنیای اعتیاد نه تنها لازم است بلکه ثواب هم دارد.
موضوع دیگری که م‌ خواهم راجع به آن صحبت کنم مربوط به اولین مباحثی است که در کنگره از آن صحبت می شود. نفس، به عنوان شاسی و بدنه اصلی است که ما در کنگره می‌شناسیم. تعریف نفس این است: آن چیزی که تعیین موجودیت می‌کند در ظاهر و در باطن و ما نفس را از روی خواسته‌هایش می‌شناسیم. مدلی که ما می‌توانیم در ذهنمان از آن تصور کنیم شهر وجودی است که در کتاب ۶۰ درجه مطرح می‌شود و می‌گوید هر انسانی درونش مثل یک شهر یا یک کشور می‌ماند که این کشور ساکنینی دارد. تفاوت بین انسان‌ها در ساکنین شهر درونیشان است. یعنی اگر انسانی ساکنین درونش به نسبت، انسان‌ها ی سالم و معقولی باشند، آن شهر از یک آرامش و تعادل نسبی برخوردار است. حالا اگر تعداد بیشتر ساکنین شهر، آدم‌های به‌هم‌ریخته و ناراحتی باشند آن شهر آرامشی نخواهد داشت. حالا این شهر برای اینکه بتواند از خودش دفاع کند و یا استقلالی داشته باشد به چه چیزی احتیاج دارد؟ یا بهتر است بگویم چه چیزی از شهر وجودی محافظت می‌کند؟ ما می‌گوییم مدل عقل یک قلعه است که پادشاهی دارد و از این قلعه سربازان دانایی حمایت می‌کنند. پس اگر ما انسان‌های دانایی باشیم عقل ما در وضعیت درستی کار می‌کند در واقع عقل دانایی را دارد که به نوعی از او محافظت می‌کند. نفس چه چیزی دارد؟ خواسته ها درون نفس است. اگر دانایی ما ضعیف باشد خواسته‌های نامعقول وارد عقل می‌شوند و به اجرا درمی‌آیند. این شهر وجودی هم یک کشور است و از هر کشوری باید یک چیزی حمایت کند و آن چیست؟ ما برای عقل دانایی را داریم ولی برای نفس شخصیت را داریم. شخصیت هر انسان چیزی است که از نفسش محافظت یا دفاع می‌کند. تعریف شخصیت چیست؟ هر انسانی موجودیتی دارد یعنی یکسری توانایی‌ها، استعدادها، عواطف، مهارت‌ها، ویژگی‌ها و خلق‌وخوها دارد که شخصیت انسان را تشکیل می‌دهند و موجودیت او می‌شوند و این موجودیت مثل گنجی می‌ماند که باید از او محافظت شود و آن چیزی که از این گنج محافظت می‌کند، باور شخصی یا باور هر انسانی نسبت به  موجودیتش را شخصیتش به وجود می‌آورد که سه ضلع دارد. هر انسان، موجودیتی دارد و اینکه نسبت به موجودیتش چه باوری دارد و چه برداشت و احساسی دارد شخصیت آن انسان را به‌وجود می‌آورد.  یعنی انسانی را می‌بینی که استعدادها و توانایی‌هایش پنج برابر انسان دیگر است، ولی اصلا حال خوبی ندارد چون نسبت به خودش هیچ باوری ندارد. مثلا باور ندارد که ریاضی‌دان خوبی است و یا شاعر خوبی است! البته بر عکس آن نیز هست مثلا شخصی شعر قشنگی نمی‌گوید ولی خودش خیلی آن را دوست دارد و وضعیت شخصیتش از تعادل بهتری برخوردار است. پس این‌که یک انسان توانایی‌ها و ویژگی‌هایی داشته باشد موجودیت اوست، ولی اینکه نسبت به آن موجودیتش چه باوری دارد، شخصیتش را می‌سازد. اگر یک اتفاقی بیافتد که انسان باورش را از دست بدهد در این‌جا شخصیت او آسیب خورده و از تعادل خود خارج شده است. اگر انسانی توانایی‌هایی در وجودش داشته باشد و آنها را همان‌طور که هست ببیند مثلا آواز می‌خواند و می‌داند که خوب می‌خواند ولی فکر نمی‌کند که خیلی عالی است، ولی فکر هم نمی‌کند که ضعیف است و باورش درست است. این‌جا شخصیتش در حالت تعادل قرار دارد. خطش خیلی زیباست ولی می‌داند که استاد خطاطی نیست و اگر به او بگویند استاد، می‌گوید نه، من استاد نیستم. هر اتفاقی که بیافتد و انسان نسبت به این موجودیت و توانایی‌هایی که دارد باورش خیلی زیاد شود، شخصیت دروغین پیدا می‌کند و باورش را که از دست بدهد شخصیتش آسیب می‌بیند. حالا این چیزی که این باورها را می‌سازد چیست؟ مثلث شخصیت است که دارای سه ضلع است:
1- باور اینکه انسان احساس کند موجود شایسته ای است، شایستگی در حد تواناییهایی که در وجودش است. اگر این احساس شایستگی را داشته باشد یعنی لیاقت که یک ضلع آن را تشکیل می‌دهد.
2- احساس معصومیت یعنی احساس کند که از پاکی و معصومیت در حد خودش برخوردار است.
3- ضلع دیگر که اینها را کامل می‌کند، امنیت است.
اگر این سه ضلع در شخصی وجود داشته باشد و او هم باور داشته باشد مثلث شخصیت او در یک وضعیت متعادل و مناسبی قرار دارد. کار مثلث شخصیت چیست؟ مثل مرزبانان یک کشور هستند که از شهر وجودی که می‌گوییم نفس، محافظت می‌کند. این‌ها جایگاهشان در قلب هستند، یعنی اگر قلب انسان در وضعیت درستی باشد، این قلب هست که انسان احساس را با آن ادراک می‌کند و با هستی تبادل احساس دارد. بنابراین این‌ها در قلب خودشان را نشان می‌دهند. می‌توان گفت برای اینکه یک انسان وجودش در تعادل باشد، ما هم به یک مثلث دانایی احتیاج داریم که به کمک دانایی می‌توانیم ماهیت خواسته‌ها را تشخیص بدهیم و متوجه می‌شویم که چه‌چیزی درست و چه‌چیزی غلط است. اما اینکه چه احساسی داشته باشم، آیا احساس خوبی داریم یا بدی، آیا وجودمان آلوده هست یا نیست، به مثلث شخصیت برمی‌گردد. حس اولین قوه‌ی به کار افتادن عقل است. حس عقل را به کار می‌اندازد و عقل خواسته‌ها را بررسی می‌کند. اما حس را چه‌چیزی درست می‌کند؟ مثلث شخصیت. پس ما اول یک سوخت می‌خواهیم که عقل را به کار بیندازد که آن حس است، اما آن چیزی که این سوخت (حس) را تصفیه و پالایش می‌کند، قلب یا مثلث شخصیت ما است که به‌صورت معصومیت، شایستگی و احساس امنیت نشان می‌دهد. اگر مثلث شخصیت ما آسیب ببیند انگار شهر وجودی ما بی‌دروپیکر شده است و هرچیزی می‌تواند وارد شهر وجودی بشود و می‌تواند از شهر وجودی خارج شود. اینجا زمانی است که هر انسانی می‌تواند با ما تماس بگیرد و هر انسانی می‌تواند حال ما را خوب و یا خراب کند. وقتی می‌گویند انسانی در بهشت است، بهشت یک مفهوم درونی و جاری است. ممکن است من اینجا نشستم در جهنم باشم و نفر کنار من در بهشت باشد چون می‌گوید به پهنای آسمان‌ها و زمین است. پس اگر من وجودم مثل یک شهر بی‌دروازه باشد، هر انسانی که می‌آید هر آلودگی و حس منفی که دارد به من منتقل می‌کند، ممکن است ما یک عقل نیرومند که قدرت تفکر بالایی هم دارد داشته باشیم، که از دانایی بسیاری هم برخوردار است، اما عقلی که دانایی زیادی دارد اما دائم حس‌های آلوده وارد آن می‌شوند چگونه می‌خواهد کار کند؟ نمی‌تواند کار کند و زمین‌گیر می‌شود. من خودم این سوال را از خودم می‌پرسیدم که چگونه یک شخصی با شش کلاس سواد اینقدر وضعیتش خوب است ولی مثلا ما با فوق لیسانس یا کسی با دکتری مشکل داریم. یا مثلا قدرت تجزیه تحلیل دارد و مسائل را تحلیل می‌کند ولی همیشه کارش گیر است و دچار مشکل است. او ممکن است عقلش از نظر تکاملی در مرحله‌ی متوسط باشد ولی یک‌نفر دیگر عقلش از نظر تکاملی در مرحله‌ی بالاتری باشد، ولی وقتی‌که قلب آلوده می‌شود، یا حس‌ها و مثلث شخصیت آلوده می‌شود؛ به‌مراتب افت می‌کند و عملکردش پایین می‌آید. در کلام‌الله شریف هم از قلب زیاد صحبت می‌کند و می‌گوید فی قلوبهم مرض. درباره کسانی که در تاریکی هستند، می‌گوید قلب‌های آن‌ها در تاریکی و بیماری است یا می‌گوید قلب‌های آن‌ها مثل سنگ حتی سخت‌تر می‌شود. درباره‌ی چه کسانی صحبت می‌کند؟ کسانی‌که در تاریکی و جهنم هستند. بنابراین اگر انسان بخواهد از تاریکی خارج شود، بایستی قلبش شفا پیدا کند. با خواندن و مطالعه کردن و کسب مهارت و کلاس رفتن، این‌ها خوب هستند ولی اگر انسان همه مهارت‌ها را کسب کند و بهترین دانشگاه‌ها درس بخواند ولی اگر آن قسمت قلب پر از کینه و حسادت باشد، باز هم در آتش تاریکی و در دوزخ است.


ما می‌دانیم که وقتی بخواهیم چیزی رشد پیدا کند، اگر مثلا درختی خوب میوه می‌دهد، این درخت همین‌طوری که خراب نمی‌شود، اگر شما بخواهید محصول این درخت را عوض کنید باید یک چیزی به آن پیوند بزنید. در کشاورزی می‌گویند قلمه زدن. اگر بخواهید پیوند بزنید باید اول آن درخت را با یک کارد زخمی کنید و بعد محصول درخت دیگری را بردارید شاخه‌ای ببرید و بزنید به آن قسمتی که زخمی شده ببندید و ممکن است بگیرد یا نه. البته در کشاورزی این کار را انجام می‌دهند که محصولشان بهتر بشود. همین کار را نیروهای منفی با انسان انجام می‌دهند ولی هدفشان این نیست که آن درخت محصولش کم بشود، نیروهای تاریکی چون از خودشان تولید و زایشی ندارند برای اینکه انرژی بدست بیاورند، مجبورند از این روش استفاده کنند. یعنی خودشان را به یک درختی پیوند می‌زنند و از آن انرژی دریافت می‌کنند. پس شرط پیوند خوردن چیست؟ باید اول زخمی بشود و ضربه بخورد. اول باید قلبش شکاف بردارد و بعد که زخمی شد آن پیوند می‌تواند بوجود بیاید. اگر به شما بگویند خاطرات را به یاد بیاور، ما دو نوع خاطرات را به‌خوبی به یاد می‌آوریم، یکی خاطرات شیرین و لذت‌بخش و دیگری خاطرات بد. مثلا بچه بودیم یک نفر بی‌دلیل آدم را زده بود. این در خاطرات حک می‌شود. آن‌جا جایی است که شما آن ضربه را می‌خورید. تا آن ضربه زده نشود و آن پیوند زده نشود، انسان خلق و خو و خصوصیاتش عوض نمی‌شود و در مسیر عادی خودش است. بعضی وقت‌ها پیوندهایی که به انسان زده می‌شود، با ضربه‌های تاریکی است مثل کسانی‌که اذیت می‌کنند، زخمی می‌شود، بعضی‌وقت‌ها هم انسان پیوند را خودش به‌صورت توافقی انجام می‌دهد. یعنی از نیروهای تاریکی کمک می‌گیرد، مثلا کسی می‌گوید من اسپانسر تو می‌شوم ولی هرکاری که من می‌گویم باید انجام بدهی. حق انتخاب و نظر نداری حتی اگر خلاف میلت باشد ولی از نظر مالی من تو را تامین می‌کنم. او توافق می‌کند و وارد معامله می‌شود که همان نقض فرمان است. این‌جا هم یک عایداتی برای انسان دارد ولی به مرور زمان آن شاخه که قوی می‌شود شروع به میوه‌دادن می‌کند و آن میوه‌ها میوه‌های خوبی نیستند. در یک فیلمی نشان می‌داد که شخصی به افریقا رفته بود که کودکانی که به آن‌جا  برای بردگی و یا آموزش برای باند آدم‌کشی می‌برند ، آن‌ها را نجات دهد، یک‌جا بچه‌ها را پیدا می‌کند و تعدادی را سوار می‌کند و می‌برد و به بقیه که در ماشین جا نشدند می‌گوید برمی‌گردم و شما را هم می‌برم و وقتی برمی‌گردد می‌بیند همه آن‌ها کشته شدند. این صحنه به او ضربه‌ی شدیدی وارد می‌کند. بعد که به کشور خودش برگشت شروع به اذیت و آزار می‌کند. مثلا دوستش را که اعتیاد داشته، یک حرفی به او می‌زند که دوستش انقدر مواد مصرف می‌کند تا می‌میرد و یا به فرزندش جور دیگری حرف می‌زند و کلا رفتارش عوض می‌شود. یکی از آن بچه‌هایی که در داستان بود به او جمله‌ی جالبی می‌گوید: اگر قلب تو پر از کینه و نفرت بشود، همان آدم‌هایی که من را دزدیدند، همان آدم‌ها پیروز می‌شوند. و با این جمله او را بیدار می‌کند. پییوندها را توضیح می‌دهد چون آن ضربه زده می‌شود و بعد پیوند خورده می‌شود و کم‌کم خلق‌وخوی شخص عوض می‌شود. هم محصولات عوض می‌شود و اینکه شاخه‌ای که زده شده انرژی‌اش را از کجا می‌گیرد؟ از خود ما. پس آن خلق‌وخوها قوی می‌شوند ولی خلق‌وخوهای خوبی که قبلا وجود داشت (درخت شاخه‌های دیگری هم داشت که میوه می‌دادند)، چون انرژی‌شان را از دست دادند به‌آرامی آن محصولات کوچک و ضعیف‌تر می‌شود و شاخه‌ها خشک می‌شوند. بنابراین اگر قلب انسان آسیب ببیند و وارد تاریکی شود و پیوند بخورد به هر شکلی، خلق‌وخو در انسان آرام‌آرام عوض می‌شود و بعد به نقطه‌ای می‌رسد که می‌بیند خیلی از ویژگی‌ها و چیزهای مثبتی که قبلا داشت، الان دیگر ندارد و انسان تغییر می‌کند.



ما که همسفر بودیم موقعی که مسافرمان وارد اعتیاد شد، شاید این اتفاق برای ما افتاده باشد. یعنی این ضربه‌ها خورده می‌شود در دوران اعتیاد و آن‌جا چون مساله خانواده بوده این را نگه داشتیم و حالا درمان اتفاق افتاده و وقتی الآن نگاه می‌کند می‌بیند که آن آدم قبلی نیست. باید چه‌کار کند؟ باید پالایش در مرحله‌ی دل یا شفای قلب را شروع کند. آن پیوند باید جدا شود. این پیوند مثل تیر یا شمشیری است که در قلب ما فرو رفته حالا برای بعضی کم‌تر و برای بعضی بیشتر. سفر دوم این است که برای اینکه صفات انسان تغییر کند، رودخانه باید به مسیر خودش برگردد. باید آن تیغ از قلب انسان خارج شود و وقتی خارج شد زخم شروع به خوب شدن می‌کند. وقتی تیر در داخل زخم باشد، این زخم هیچ‌وقت قابل خوب شدن نیست. شاید به آن مرحم بزنید ولی نمی‌تواند جوش بخورد چون  وقتی یک تیغ وسطش است چگونه جوش بخورد؟ باید اول تیغ خارج شود. اما اینکه می‌گویند تزکیه و پالایش سفر دوم سخت است، این است که خارج شدن این تیغ درد دارد. یعنی ما دو بار درد می‌کشیم. تیغ هم زمانی‌که وارد بدن انسان می‌شود درد دارد و هم زمانی‌که می‌خواهد خارج شود درد دارد. کسانی‌که می‌توانند آن درد را تحمل کنند و پالایش را انجام بدهند شفا در آن‌ها بوجود می‌آید. درست است که ما به کنگره می‌آییم و آموزش می‌بینیم، این‌ها درست است ولی آخر سر اگر انسانی می‌خواهد بندش با تاریکی قطع شود، مثل درد زایمان درد زیادی دارد. می‌آید این‌جا مرزبان و کمک‌راهنما می‌شود ولی آن تجربه‌های تلخ را باید تحملش را در خودش به‌وجود بیاورد. ما چرا در وادی نهم نقطه تحمل را بالا می‌بریم؟ که اگر همان اتفاق افتاد انسان بتواند عمل دیگری انجام دهد. یعنی همان حرف‌هایی که زده می‌شود و انسان به هم می‌ریزد، باید به نقطه‌ای برسد که همان حرف‌ها را که شنید، بتواند تحمل کند و هیچ حرکتی انجام ندهد. در داستان در سی‌دی "شمشیر در سنگ"، شمشیری است که در قلب انسان فرو می‌رود. خلاصه داستان این بود که شمشیری در سنگی رفته بود که هیچ‌کس نمی‌توانست این شمشیر را دربیاورد و شخصی به نام آرتورشاه می‌آید و سنگ را بیرون می‌کشد و بعد تبدیل به فرمانده می‌شود و دلاوران را دور خودش جمع می‌کند. این آرتورشاه ما هستیم. چرا سنگ؟ چون وقتی‌که شما شمشیر را وارد قلب می‌کنید اولش قلب است و راحت در آن فرو می‌رود ولی بعد قلب را سفت‌تر می‌کنید. آن‌جا که می‌گوید قلبشان مثل سنگ می‌ماند. قلب را که سفت‌تر می‌کنید، سنگ می‌شود. چرا سفت می‌کنید؟ که دیگر شمشیر دوم وارد قلب نشود. آرتورشاه کسی است که می‌آید و شمشیر را بیرون می‌کشد. این آرتورشاه خود ما هستیم که اگر بتوانیم آن تاریکی و یا شمشیر را بیرون بکشیم که همان کینه است. اگر بتوانی آن کینه را بیرون بکشی و از قلبت در بیاوری، تبدیل به فرمانروا و فرمانده می‌شوی و آن قدرت را پیدا کرده‌ای. اما نکته اینجاست که شمشیر از سنگ بیرون دربیا نیست. باید قلب دوباره نرم شود تا شما بتوانی دوباره شمشیر را از سنگ بیرون بکشی. حالا قلب چگونه نرم می‌شود؟ وقتی کسی شما را اذیت می‌کند و شما می‌خواهی عمل سالم انجام بدهی. نمی‌خواهی با کینه برخورد کنی. وقتی آن عمل سالم را انجام می‌دهی به انسان فشار می‌آید. آن‌جا انسان می‌تواند آتش وجود خودش را به طرف مقابل منتقل کند و انتقام بگیرد، و می‌تواند حرکتی انجام ندهد. عمل سالم این است. وقتی‌که عمل سالم انجام می‌دهد و انتقام نمی‌گیرد، آن آتش در قلب انسان می‌ماند و از آن حرارت شروع می‌شود، سنگ ذوب می‌شود. وقتی شروع به آب‌شدن می‌کند، آن موقع تیغ می‌تواند در بیاید. درآمدن تیغ از سنگ امکان‌پذیر نیست مگر اینکه سنگ را بشکانی. پس انسان در مرحله‌ی پالایش و تزکیه باید حتما قلبش نرم شود و رقت و نرمی قلب را پیدا کند. آن‌وقت می‌تواند شمشیر را از قلبش بیرون بکشد. ولی قلب سفت و سنگ نه. وقتی آتش را بیرون می‌فرستد و انتقام می‌گیرد، آن قلب سخت‌تر می‌شود و تیغ‌ها محکم‌تر می‌شوند. پس پالایش و تزکیه به راحتی نیست ولی ارزشش را دارد. یعنی ما باید نقطه تحمل را در خودمان بوجود بیاوریم که بتوانیم آن آتش را به جای اینکه انتقام بگیریم در خودمان مهار کنیم. و اگر مهار کردیم، قلب به آرامی نرم می‌شود و تیغ‌ها از قلب انسان خارج می‌شوند. وقتی تیغ‌ها از وجودش خارج شدند، آن پیوند نامیمون قطع می‌شود و برمی‌گردد انرژی‌اش را در مسیر خودش می‌گذارد. انشالله که بتوانیم این را را انجام بدهیم.
پس اگر بخواهیم از نفس خودمان محافظت کنیم، باید قلبمان را دوباره به حالت طبیعی خودش برگردانیم و قلبی که پر از کینه باشد و پر از تیغ باشد، هرکاری هم که بخواهد بکند باز هم آن مسائلش حل نمی‌شود و با کوچک‌ترین مساله با دیگران، دوباره برافروخته شده و دچار مشکل می‌شود.
ممنون که به صحبت‌های من توجه کردید.






طبقه بندی: دستورجلسات هفتگی """"""""""""""،
برچسب ها: کنگره60.درمان اعتیادبه انواع موادمخدر،
دنبالک ها: وب مسافر خلیل ملایی،
[ سه شنبه 10 مهر 1397 ] [ 01:01 ق.ظ ] [ خلیل ملایی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

تجربیات من در مورد درمان اعتیاد و همچنین درج مطالب مفید از زبان بزرگان و الگوهای درمان شده برای کسانیکه می خواهند از اعتیادبه مواد مخدر رها شده و به درمان قطعی ذر زمینه ی این مشکل عظیم برسند . سعی من در این وبلاگ نشان دادن راه درست و بدون بازگشت به مواد مخدر است چرا که آرزوی هر مصرف کننده ی خواستار رهایی از اعتیاد ، عدم وسوسه و عدم عود و اطمینان از ماندن در سلامتی و دوری از مواد مخدر و سایر تاریکی هایی است که دشمن اصلی آرامش در انسان است . تمام موارد گنجانده شده در وبلاگ بر مبنای علم و دانشی است که صد سال از علم کلیه پزشکان و محققین و سایر افرادی که در این حیطه مشغول فعالیت هستند جلو تر است و این پیش تاز بودن را مدیون فرشته ای به نام مهندس حسین دژاکام بنیان و نگهبان و استاد بزرگ کنگره شصت می باشیم .