تبلیغات
وب مسافر مجید شیروی

وب مسافر مجید شیروی
تجربیات من از درمان اعتیادبه انواع موادمخدر . تریاک . شیشه .هرویین و...
قالب وبلاگ

 

(( بنام قدرت مطلق الله ))

خلاصه متن سی دی آموزشی  " گیرنده " از بنیان کنگره 60

سلام دوستان من حسین هستم نگهبان این جلسه

امیدوارم حال همه شما خوب باشد ؛ حال من هم بحمداله خوب است .

جلسه قبل راجع علم و حس صحبت کردیم , گفتیم که بزرگترین علم ، علم زندگی کردن است و بعضی از ما علم درست زندگی کردن را بلد نیستیم ، و هر کس که در هررشته ای کار میکند فکر میکند بالاترین علم ، علم همان کار و شخص است ؛ مثلا کسی که شیمی یا طب و یا یک آهنگر و ... هر کسی فکر میکند علم خود بالاتر از همه علم ها است . به اعتقاد من بالاترین علم ، علم زندگی کردن است که انسان بداند و بتواند که چگونه زندگی کند و روابطش با خود و دیگران چگونه باشد و از هستی چه چیزی درک میکند و بداند چه کسی و کجا هست و برای چه هدفی امده و به هستی و به خلقت نگاه کند به سماوات ، انسانها ، گیاهان و ... راجع اینها اندیشه و تدبر کند .

انسان موجودی است که معمولا در یک علم و رشته ای کمی معلومات  فراهم و گرداوری می کنند و تصور می کنند که این مطالب اخر علم و دانش است ، به قول مولانا که میفرمایند :

(( داند او خاصیت هر جوهری     در بیان جوهر خود ، چون خری ))

هزاران از علم و علوم و فضل را می داند و تشریح می کند ؛ ولی در بیان خود مانند خری می ماند .

یا انسانی که همه را نصیحت می کند و به راه راست هدایت میکند ولی خودش دارد لحظه به لحظه به عمق چاه فساد فرو می رود و میخواهد دیگران را به صراط مستقیم هدایت کند ؛ که در این مورد حضرت حافظ میفرمایند :

(( واعظان کان چهره در محراب و منبر می کنند    چون به خلوت می روند ، ان کار دیگر می کنند ))

پس بنابراین برای ما خیلی مسئله است که این علم زندگی را فرا بگیریم , اگر ما افسرده یا بیمار هستیم یا دست به خودکشی می زنیم به این معنی است که علم زندگی را نمی دانیم ؛ البته در این قضیه : خواست , تقدیر و فرمان الهی هم اثر گذار هستند .

از تقدیر و فرمان الهی که بگذریم ، وقتی به خواست می رسیم مشاهده می کنیم که اکثر اتفاقات بعلت ندانستن علم زندگی میباشد .

ممکن است شخصی خیلی فقیر باشد ولی از زندگی خود لذت ببرد و روابط خوبی داشته باشد و یا ممکن است انسانی خیلی ثروتمند باشد ولی دچار مشکلات متعددی باشد و ...

مثلا شخصی میلیاردی معامله میکند ولی روی یک مبلغ بسیار ناچیز ان چنان حساب و کتاب میکند و به هیچ عنوان حاضر نیست که از یک مبلغ کوچکی گذشت کند و این نشان دهنده این است که علم زندگی را نمی داند و ندارد .

اگر ما درگیر اعتیادشدیم بعلت این بود که علم زندگی را بلد نبودیم یا اگر در خانواده دچار دعوا و مرافعه هستیم یعنی اینکه علم زندگی کردن را بلد نیستیم ، بنابراین بالاترین علم ، علم زندگی کردن است و این در فرامین پیامبران است که برای هدایت انسانها گسیل شده اند .

ما راجع حس صحبت کردیم ؛ وقتی موجودی که پا به هستی می گذارد و میخواهد در هستی عمل کند باید یک موجودیتی و سایه و یک صحبتی باشد .حالا این جسمیت یا این موجود می تواند جسم ، درخت یا یک حشره ، موش ، ببر و ... و یک موجودیتی باشد و وقتی ان موجود بود احتیاج به یک وسیله ای و یک گیرنده ای دارد که محیط اطراف را دریافت کند و در ان محیط و هستی باید یک وسیله ای باشد که توسط ان وسیله شخص بتواند با حش خود مطالب را بگیرد ( باید یک موجودی باشد و این موجود یک گیرنده ای داشته باشد ) پس باید اطراف ان شخص یک چیزی باشد که ان حس بگیرد و ان حس گیرنده است ( حس باید یک چیزی را بگیرد ؛ رادیو و تلویزیون یک گیرنده است پس گیرنده باید یک چیزی را بگیرد  ) بنابراین در هستی یک چیزی باید باشد و شخص بتواند با حس خود بگیرد باید یک مطالب و چیزهای باشد و ان چیز از جمله نور ، صوت و حس است .

پس باید نور باشد که به جسمی برخورد کند که ما ان را ببینیم و مشاهده کنیم و توسط یک گیرنده و یا صوت را توسط گیرنده دریافت کنیم .

پس در هستی سه چیز لازم و ملزوم همدیگر هستند : نور ، صوت و حس و این سه  ، پیوند هستی را در تمام کائنات را تشکیل می دهند ( چه در بعد فیزیک و متافیزیک و در بعد جهان و ماوراء جهان و چه بعد اخرت و این سه پیوند است و از بین نمی رود ؛ یعنی در جهان پس از مرگ هم باز نیاز به سایه و جسمیت داریم که شاید جنس ان از چیز دیگری باشد و حتی صوت و حس هم به همین صورت ) .

حالا در مورد حس بیشتر صحبت می کنم ، چون حس اولین نیروی است که قوه عقل را بکار می اندازد ( که عقل میشود مثل متن کتاب و حس میشود مانند نام کتاب ) .

حالا اگر کمی تفکر کنیم متوجه میشویم که حس اولین نیروی است که قوه عشق ، قوه تنفر ، قوه حسادت و حتی قوه ایمان را هم بکار می اندازد .

پس راجع تمام مسائل ما ، ما همه با حس ارتباط و رابطه داریم ، بنابراین ما هر چه راجع حس صحبت بکنیم کم است و ما در کنگره راجع ان صحبت می کنیم ؛ چون بوسیله این حس است که ما داریم ادراک و درک خودمان را از جهان هستی روز به روز افزایش می دهیم و ما سعی می کنیم به وسیله حس بیشتر کار کنیم و بیشتر انها را بشناسیم .

مطلبی را بیان میکنم مربوط به تاریخ  17/12/1380 که استاد بیان می کند که :

"" ما بسیار خوشحالیم و ان شا اله همانطوری که مکتوبات ارزش واقعی خود را در جهت بیداری انسانهایی که می خواهند به راه مستقیم بروند ، نشان می دهد و یا انان خواسته های خود را در ان نوشتارها می یابند.  ""

انسانها خواسته های خود را در نوشتارها می یابند مثلا وادی ها را می خوانند و خواسته های خود را در ان مطالب می یابند .

"" و جهت خود را بطور حتم می یابند و ما این موضوع را تجربه می نمائیم و اما در مورد حس ، از حس درون که می دانید در بدن قابل فهم است ""

بارها بیان کردیم که از حسهای درون کمی می دانیم و ان حسهای هستند که در جسم است و قابل رویت هستند و در این شهر وجودی و بلد ما است ، مثلا چشم و یا گوش و... در جسمیت ما هستند .

"" پنج حس نام برده شده است ""

که این حسها عبارتند از حس بینائی ، چشائی ، لامسه ، شنوائی و بویایی .

"" اما شما پنج حس دیگر بیرون بدن هست و با هفت اندام دگر نزدیکی بیشتری دارند و حس ششم رابطه بین درون و بیرون است ""

در این مورد هم کمی قبللا صحبت کردیم و گفتیم بعضی بر این معتقد هستند مثال " شاه نعمت اله ولی " بیان می کند که :

(( نقطه اصل اگر چو ما دانی   هفت هیکل به ذوق دریابی ))

و یا مولانا بیان می کند :

(( پنج حس است درون ماسور او       پنج حس از برون مامور او

  ده حس است و هفت اندام دگر         انچه اندر گفت ناید بیشمار  ))

ولی اینجا ما بیان می کنیم که یازده حس است ؛ پنج حس درونی و پنج حس بیرون و یک حس ششم که حس رابط است بین حسهای درون و بیرون .

یا مطالبی که بیان میشود که انسان را خلق کردیم در سبح سماوات یعنی بعضیها معتقد هستند که انسان دران تکامل و عروج خود باید از تمام لایه ها ی اسمانها بگذرد و برای اینکه بتواند از این هفت طبقه عروج کند و به ان قله و مکان اصلی برسد ، باید برای هر کدام از این طبقات اسمانها ، یک پیکره دارد که همه با هم هستند و ...

ما پنج حس در جسمیت داریم و پنج حس هم داریم مربوط به پیکره های دیگر و اینها باید با هم در ارتباط باشند و ارتباط اینها را حس ششم برقرار می کند . مثلا ایران و المان را در نظر بگیرید و این دو کشور میخواهند با هم ارتباط برقرار کنند هر کدام یک سفیر بعنوان نماینده در ان کشور انتخاب می کنند و این سفیر ارتباط بین دو کشور را برقرار می کند و ...

"" حسهای برون قابل رویت نیستند ""

حالا چرا می گوئیم بیرون چون در جسمیت ما نیستند و ان چیز و پیکره ای که ما در خواب مشاهده می کنیم ان جزء حسهای درون نیستند و با هم ترکیب شده اند و کاملا قابل تفکیک هستند .

مثلا حسهای ما در خواب به مکانهای دیگر سیر و سلوک می کنند ، پس بیرون هستند و ارتباطی با حسهای درون ندارند .

"" اگر قدری فکر کنید ، قبلا ما گفتیم که حس غیر قابل رویت ، اما همنام خودش را می جوید ، درست است ""

حسی که دو نفر نسبت به همدیگر دارند برای دیگران قابل رویت نیست و برای خودشان قابل درک است ، که در کتاب عشق بیان کردیم که غمضه های یک پروانه را یک پروانه دیگر درک میکند و انسان درک نمی کند و یا کرشمه های دو زنبور را خودشان درک می کنند و انسان از ان درکی ندارد و ... چون هم حس هستند .

"" به انچه هست پی بردن ، تمنای دل می خواهد ""

به هر چیزی شما می خواهید پی ببرید باید تمنای دل و خواسته ی شما باشد که به ان پی ببرید .

"" و الهام به ان شکل می دهد ؛ انگاه تصویری گرفت ، پالایشهای مداوم و تراوشها استحکام می بخشد و انگاه ان سخن به شکل دیگری مورد کاوش ماست ؛ حس مانند خداوند است و در تمام هستی و نیستی موجود و رویت ناپذیر ، اما همنام خودش قابل حس است ""

( شاگرد ) "" بلی ""

خداوند در تمام هستی هست اما رویت ناپذیر است ؛ حس هم همینطور است .

حس در تمام هستی است ولی رویت ناپذیر است ولی همنام خودش قابل حس است . اگر شما بخواهید خداوند را درک کنید باید مقداری به حس ان نزدیک بشوید ، تا بتوان همنام بشوی البته به کل ان نه بلکه به جزئی از ان .

شما و هیچ کس با احساسش به کل هستی پی نمی برد ، هر کسی یک ذره ای به احساس هستی پی می برد . مثلا یک زنبور کرشمه ی یک زنبور را احساس می کند و انها حسهای خود را در همان محدوده درک می کنند و انها حس یک گوزن یا یک موجود دیگر را درک نمی کنند . پس کل موجودات از هستی یک احساسی در محدوده خودشان که همنام با خودشان باشد را درک می کنند و اگر همنام خود نباشند درک نمی کنند . ممکن است ما یک قسمتهای که به ما مربوط میشود به ان احساس نزدیک شویم و مقداری از ان  احساس را درک بکنیم ، پس هیچ موقع هیچ انسانی نمی تواند به تمام هستی و به تمام قدرت و ذات خداوند پی ببرد .

اگر ما بخواهیم یک چیزی را بگیریم باید با ان هم حس بشویم ، مثلا دو نفر به هم علاقمند میشوند باید با هم هم حس بشوند , اگر هم حس نشوند نمی توانند به هم علاقمند شوند . در هستی انهائی که میخواهند به هم نزدیک شوند و یا  دورفیق  هم همینطور باید با همدیگر هم حس شوند و حسهای اینها با هم نزدیک است و با هم دوست میشوند .

حالا دو نفر با هم زندگی می کنند و حسهای انها با هم سازگار نیست و هر روز با هم دعوا و مرافعه دارند . پس برای حس کردن تمنای دل میخواهد ، حالا برای هر انچه هست پی بردن تمنای دل میخواهد و وقتی تمنای دل داشتی احساس ان را دریافت و درک میکنی و وقتی تمنای دل نداشتی درک نمیکنی .

( و الهام به ان شکل میدهد : وقتی یک احساسی دارد ، باید یک الهامی باشد و به ان شکل بدهد )

الهام از طرق مختلف است :

فلهمها فجورها و تقواها .

پس الهام میتواند از طریق یک منبع الهی باشد و یا این الهام می تواند از یک موجود باشد که همان القاء میشود .

شما به کسی احساس پیدا میکنی و نسبت به او تمنای دل داری و ان احساس خودش را الهام میکند و ان الهام را به شما منتقل می کند . فلهمها فجورها و تقواها ، چون الهام هم از طرف باری تعالی و سیستم الهی میشود و الهام فجور هم از طرف نیروهای منفی الهام میشود و حتی میتواند در مورد انسان به انسان هم الهام شود .

و وقتی الهام را دریافت نمود انگاه تصویر را میگیرد و به ان شکل دیگری میدهد و ...

 

بنابراین برای احساس و برای درک کردن هر چیزی ، تمنای دل میخواهد ، مثلا اگر شما بخواهید خداوند را درک کنید باید تمنای دل داشته باشید و یا اگر بخواهید هستی را درک کنید و یا خاطر خواه کسی هستید و ... باید تمنای دل داشته باشید ، وقتی تمنای دل را داشته باشی ان موقع الهام به ان شکل می دهد و وقتی الهام به ان شکل داد انگاه تصویر شکل میگیرد .

مثلا به شما الهام میشود از خانه بیرون بروید , انگاه شما به ان تصویر می دهید و از خانه بیرون می روید و ...

شما در این همه انسان ممکن است به یک نفر علاقه مند بشوی و یا با یکی دوست شوی ، این همنام شدن حسی است که شما بطرف او کشیده میشوی و ... یا مثلا شما در بین فامیل و خانواده با یک نفر بیشتر در ارتباط هستی و و میگوئی که درکم می کند و هم فکر هستیم که همان حس است .

"" ( استاد) پس اگر می خواهید به بیرون از بدن که بعبارتی دیده نمیشود ، اما مکان و بقول معروف مبداء و منشاء و ریشه از قفس تن اغاز میشود و به بیرون و ما را به ماوراءی اندیشه هدایت می نماید . ""

اگر میخواهید به بیرون از بدن که دیده نمی شود سیر و حرکت کنید ، با این حواس پنجگانه بیرون از بدن نمی توانیم .

حافظ در این شعر بیان میکند :

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر افشانیم     فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو براندازیم

حافظ بیان میکند اگر بخواهی اینگونه کنی باید سقف فلک را بشکافی ، یعنی از جهان فیزیک و ماده خارج بشوی و ... و اگر بخواهی طرحی نو برانداز باید از فلک و از جهان ماده خارج بشوی ...

(( دل هر ذره که بشکافی افتابش در میان بینی      از مزیغ جهات در گذری ، وسعت ملک لامکان بینی ))

یعنی از این چهارچوب جهان فیزیک درگذری ، ان موقع وسعت ملک لامکان بینی و ... انگاه وارد جهان دیگری میشوی مثلا ما بعد از مرگ وارد جهان لامکان میشویم .

اینها را من بیان میکنم که بدانیم پشت پرده خبرهایی هست و جهانهای دیگری است و ...

"" هر چیزی اغازی دارد و برای شناخت بقیه مطالب بایستی وسیله ای باشد مانند صوت ، نور و ... ""

هر چیزی اغاز و شروعی دارد و برای شناخت هر چیزی و تشخیص دادن باید صوت ، نور و حس وجود داشته باشد و اگر این سه نباشد ما درکی از مطالب نداشتیم .

"" مسئله ای که خود میدانید ، در این مسئله حداقل بایستی یک مسئله و یا موضوع معلوم باشد تا مجهولات دیگر را از روی ان دریافت نمائیم ، ایا متوجه شدید ""

هر چیزی یک مبدا دارد ولی برای شناخت باید یک چیزی مثل صوت باشد . استاد به شاگرد میگوید مسئله ای که خود می دانید : همانطوری که برای درک هستی باید صوت ، نورباشد که ان را درک کنیم ؛ برای مسائل هم همینطور است و باید یک چیزی باشد مثلا شما میخواهید یک ادرسی را پیدا کنید باید یک چیزی باشد که شما ان ادرس را پیدا کنید :

یعنی در حقیقت چیزی که هست و همه ی شما می بینید و در فیلمها مشاهده میکنید همیشه میگویند باید یک سرنخی باشد و بدون هیچ چیز نمیشود و ... مثلا همه کاراگاهان و ... در مسائل جناحی میگردند که یک سرنخی را پیدا کنند ، یعنی یک چیزی معلوم باشد و از روی ان بتوانند بقیه را پیدا کنند  .

شما یک حرکتی را انجام می دهید که هیچ چیز ان معلوم نیست ، دقیقا مثل مسئله اعتیاد ، در مسئله اعتیاد دقیقا سرنخهای زیادی بوده ولی به هیچکدام توجه نکردند و هیچ چیز ان معلوم نبوده و هزاران مجهول اوردند و همه ان باز مجهول است و معلوم و چیز به در نخوری در ان نبوده است و یا سرنخی جهت درمان اعتیاد ، سرنخ به درد نخوری نبوده است و یعنی اینکه یک معلوم خوب را پیدا نکرده بودند و ...

"" شاگرد بلی ، من همیشه میگویم ، چون این یک مسئله ریاضی است برای حل مجهولات بایستی حتما یک و یا چند موضوع معلوم داشته باشیم ""

شما میخواهید یک مسئله ریاضی را حل و یا ادرس یک نفر را پیدا کنید باید یکسری موضوعات ان معلوم باشد و ... و بسته به نوع مسئله باید چند مورد معلوم در ان مسئله باشد و ...

مثلا در اعتیاد همه چیز مجهول بود و ان معلوماتی هم که بیان کرده بودند به درد نمیخورد .

"" ولی نکته ای که می خواستم توضیح بدهم این است که ایا خیال و تصور و یاداوری جزء حس محسوب میشود و یا خیر ""

در مورد حس تا همین جا توضیحاتی را دادم و فعلا کافی است ولی در مورد بحث ریتم قران که قبلا سخن گفتم به ان ادامه می دهم ...

نگارش و تایپ : مسافر هادی لژِیون یکم . 


طبقه بندی: CD های جناب مهندس """"""""""""""، 
برچسب ها: سی دی گیرنده.مهندس دژاکام،  
دنبالک ها: وب مسافر خلیل ملایی،  
[ شنبه 28 بهمن 1396 ] [ 10:14 ب.ظ ] [ هادی جلالی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


تجربیات من در مورد درمان اعتیاد و همچنین برای درج مطالب مفید برای کسانیکه میخواهند از اعتیادبه مواد مخدر درمان و رها بشوند ،

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب