تبلیغات
وب مسافر مجید شیروی

وب مسافر مجید شیروی
تجربیات من از درمان اعتیادبه انواع موادمخدر . تریاک . شیشه .هرویین و...
قالب وبلاگ
""((نمایشنامه ادموند وهلیا))""
"قسمت اول "                                                                           پرده دوازدهم
"درون قصر"
(در قصر؛ادموند و هلیا روبروی هم نشسته اند و در حال خوردن چای هستند .در حالی که هوا تاریک شده وشب است)

جن هلیا:
عزیزم هلیا، یک چیزی را فراموش نکردهای؟

هلیا:
چی را فراموش کرده ام؟

جن هلیا:
صندوقچه!

هلیا :
به چه دردی می خورد؟

جن هلیا:
تمام لذت دنیا ، درون این صندوقچه است!گویی عمر جاودانی درون آن قرار دارد! وقتی که از محتویات آن مصرف کنید، می توانید همین حالا مثل فرشته ها پرواز کنید!مگر از یکنواختی خسته نشده ای ؟کلید خروج ازاین زندگی کسل کننده و یکنواخت، در درون این صندوقچه است؟

هلیا:
از کجا بدانم راست می گوئی؟

جن هلیا:
مگر به من اطمینان ندارید؟مگر آن دفعه نگفتم که نمی گذاریم از سیم خاردار عبور کنید، حتی اگر خودتان داوطلب باشید؟
هلیا:
حالا میگی چکار کنم؟

جن هلیا:
هیچی، کاری ندارد،فقط به ادموند بگو جعبه را بیاورد که تو می خواهی داخل آن را نگاه کنی، بقیه مسائل با ما، خودمان درستش می کنیم.
هلیا:
چرا می گویی خودمان؟مگر تو چند نفری که می گویی خودمان؟

جن هلیا:
من که هستم،جن ادموند هم ما را یاری می رساند،دوستان دیگرمان هم با کنترل از راه دور،عمل می کنند چون همه ما خدمتگزاریم!

هلیا:
چرا می خواهی به من خدمت کنی؟ چرا دوستان شما می خواهند به من کمک کنند؟ حتما منظوری دارید؛تا آن را بیان نکنی، هرگز به حرفت عمل نخواهم کرد!

جن هلیا:
قربانت گردم، هلیای عزیز، اگر راستش را بخواهی ما جن ها می خواهیم خوش باشیم ، من و جن و ادموند هم به شما وصل هستیم !اگر شما خوش باشید، ما هم خوشیم ، اگر شما ناخوش باشید ماه ناخوشیم ، می خواهم بگویم اگر صندوقچه باز شود، خیر آن هم به ما می رسد ؛ به عبارت دیگر ، ما منافع مشترک داریم و برای ما جن ها دم غنیمت است ، بقیه اش دیگر مهم نیست این لحظه مهم است ، گور پدر لحظات بعدی!

هلیا:
بسیار خوب ، حالا قبول می کنم
باشه، می گم.

روح هلیا :
چی؟ چی رو می گی هلیا؟دم غنیمت است کدام است؟
این لحظه مهم است ، گور پدر لحظات بعدی، یعنی چه؟ !این حرف ها از پایه و از ریشه غلط و انحرافی است!
به فرض ، توشدیدا تشنه هستی، یک لیوان آب گوارا! جلوی تو قرارمی دهند و می گویند؛ این آب بسیار گوارا وشیرین و خوشمزه است، اما درون آن زهر است آیا می پذیری که از آن بنوشی؟آیا تو آن را می خوری و می گوئی ، این لحظه مهم است که رفع تشنگی م کنم . گو پدر لحظه بعدی !که دل و جگرت کنده می شود و خون بالا می آوری واز شدت  درد به خود می پیچی؟!

هلیا:
ای روح!تو مثل مادر بزرگ ها شده ای مرتبا نصیحت می کنی ، اگر بخواهم به حرف تو گوش کنم، باید همیشه لحظاتم را با کارهای تکراری و بی ثمر پر کنم!ای جن بگو چکار،کنم؟

جن هلیا:
چرا تو از قدرتت از اختیاراتت استفاده نمی کنی ؟ به تو اختیار داده اند ، اگر از آن استفاده نکنی، این اختیار به چه دردی می خورد؟خودت تصمیم بگیر!هر که را طاووس خواهد رنج هندوستان کشد!

هلیا:
ادموند لطفا"صندوقچه را بیاور

ادموند:
بله؟برای چی ؟

هلیا:
همان که گفتم، صندوقچه را بیاور و سؤال نکن.

ادموند:
امکان نداره؟

جن هلیا :
هلیا عزیزم، اینطوری که می شه، با نرمی بگو:عزیزم صندوقچه را بیاور، می خواهیم داخلش را نگاه کنیم !

هلیا:
شوخی کردم! عزیزم صندوقچه را بیاور دیگه، تا داخلش را تماشا کنیم، فقط نگاه کنیم ، کا دیگری که ندارین ! و گرنه شب یاید بری تو هال ، روی مبل بخوابی!برو دیگه عزیزم.

ادموند:
باشه عزیزم، ارادتمندم جان نثارم، می آورم!به شرط اینکه محتویات درون جعبه را فقط نگاه کنیم.

روح ادموند:
ادموند نه، این کا رو نکن.

جن ادموند:
برو بابا!ادموند عزیز ،همسرت یک تقاضای ناقابلی بایک کاری از تو خواسته، خرجی هم که نداره فقط تماشا کردن درون یکوصندوقچه است، برو جانم حرف من گوش کن.

ادموند:
'سرکه نه در راه عزیزان بود/بار گرانی است کشیدن به دوش(می رود و صندوقچه را می آورد)

روح هلیا:
(رو می کند به روح آدموند)
چکار کنم؟

روح ادموند:
هیچ کار!این دو نفر پدرمان را در  آوردند .اصلا به حرف ما گوش نمی دهند، من که از دست آنها سر درد گرفتم، اعصابم خرد و خاکشیر شده .
بگذار هر کاری که دلشان می خواهد بکنند، قبلا هم گفتیم، ما که نمی توانیم کاسه داغ تر از آش شویم ، بگذار بیفتند و ببینند سزای خویش!

روح هلیا:
راست میگی، آخه این اختیار، همه را کشته، من هم دیگه خسته شدم. از بس حرف زدم، زبانم مو در آورد من دیگه کاری ندارم، هر چه می گم،آخرش همان کاری را که می خواهند و جن خا پیشنهاد داده اند ،انجام می دهند.(آدموند جعبه را روی میز قراز می دهد)

هلیا:
بازش کن ادموند.

ادموند:
تو باز کن.

هلیا:
نه عزیزم دوست دارم تو بازش کنی.

ادموند:
(درب جعبه را باز می کند و بلا فاصله در این هنگام، آسمان با رعد و برق بسیار نیرومندی به صدا در می آید و صدای طوفان شنیده می شود و چراغها خاموش و روشن می شوند)
چی شد ،چرا آسمان عصبانی شد؟!

جن ادموند:
هیچی ، می خواهد باران ببارد چ باران ،رحمت پادشاه است .

روح ادموند:
نه ،این خشم آسمان است !اکنون که فصل باران نیست، این آخرین نشانه است !از آن استفاده کن ،جعبه را به قعر چاه بینداز!

ادموند:
آقای روح ،شما همه چیز را منفی ،تفسیر می کنید.

روح ادموند:
حجت بر ما تمام شد. آنچه را باید هشدار، می دادیم !من و روح و هلیا و سایر نیروها متذکر شدیم و سعی کردیم شما را هدایت کنیم!ولی متاسفانه، توجه نکردید!من دیگر سخنی ندارم؛چون درب صندوقچه جادوی هفت رنگ، گشوده شده و آنچه نبایستی به انجام خواهد  می رسید، به انجام خواهد رسید!

""نویسنده  کتاب : جناب مهندس  دژاکام""
نگارش:به قلم نادیا وندا ملایی
همسفران مسافر خلیل
"منبع: وب مسافر مجید شیروی"
1396/09/12




طبقه بندی: 12 پرده نمایشنامه ادموند و هلیا""""، 
برچسب ها: آدم وحوا .ادموند وهلیا کنگره60 مهندس دژاکام،  
دنبالک ها: وب مسافر خلیل ملایی، وب همسفر نادیا،  
[ جمعه 8 دی 1396 ] [ 01:05 ق.ظ ] [ نادیا ملایی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


تجربیات من در مورد درمان اعتیاد و همچنین برای درج مطالب مفید برای کسانیکه میخواهند از اعتیادبه مواد مخدر درمان و رها بشوند ،

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب